|
این خود فروخته ها حق دارند همچون پیروزی را جشن بگیرند . . . + چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 0:22 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
میلاد نور مبارک یا رسول الله نگاهی بر یتیمان زانکه خود بودی یتیم این زمان چشم یتیمان از مصیبت ها تر است ناله زن های بیوه گوش ها را کر کند این زمان هنگام لطف و التفات دلبر است امتت از ظلم دشمن هر طرف غلطد به خاک بس مریضان دیگر اندر میان بستر است خانه ها ویرانه گشت و باغ ها بی آب شد چشم رحمت بر گشا کاین حال امت مضطر است + پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 11:47 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
وطن بعد از خدا مرا نامت ورد زبان بادا شراب سرخ سودایت به رگهایم روان بادا الا ای شهر کابل ای عقاب زخمی دوران همای بخت را بر گوشه بامت مکان بادا برو بومت صفا از لوث بدخواهان و بدکیشان گریبانت رها از پنجه اهریمنان بادا ز خون نوجوانانت مبادا لاله گون سنگی اگر رنگین شود کوهت ز جوش ارغوان بادا نریزد گرد غم یا رب به دشت و کوه گردیزت به لوگر مطرب مستانه در شور و فغان بادا بساط یکدلی هموار زیر تاک پروانت زلال زندگی جاری به بند بامیان بادا الا ای هندوکش ای سر فراز پهنه تاریخ سر آزاده ات از دست دشمن در امان بادا الا ای هیرمند ای قصه گوی پیر دوران ها خروش نغمه هستی به موجت جاودان بادا الا ای قندهار ای مرز و بوم قهرمان پرور به بامت خرقه پاک محمد (ص) سایبان بادا الا ای بلخ بامی دره و دشت و در و بامت ز فیض روضه شاه ولایت چون جنان بادا الا ای غزنه ای خاکت زیارتگاه درویشان محبان را در آن وادی سنایی میزبان بادا الا ای شهر هری پای اجانب از تو کوته باد روان خواجه انصار آنجا پاسبان بادا الا ای ننگرهار ای ماءمن سید جمال الدین به باغستان نارنجت غریو بلبلان بادا الا ای ملت خاموش و در خون خفته افغان زبان خامه شاعر شما را ترجمان بادا بهار ۱۹۹۴ * شعر از شاعر گرانمایه و سر بلند افغانستان استاد محترم رازق فانی + سه شنبه چهاردهم آبان 1387 1:37 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
به افتخار سالروز جهنمی شدن جانی ترین حیوان انسان نما یعنی احمد شاه مسعود . . . رفت مسعود و کابل ما را ویران گذاشت بار غم را بر دوش ملت افغان گذاشت ناخدای کشتی ظالمان مسعود بود خویش رفت و رهزنان را بی کشتیبان گذاشت مرگ او تیر کمر بشکست اشرار کثیف را صفحه سیاه خویش را نقطه پایان گذاشت زخم ناسوریست که بر پیکر کابل زده است از فریب و حیله اش شیطان را حیران گذاشت بر سر کرسی قدرت کابل را ویرانه کرد این همه شهید و زخمی و بی خانمان گذاشت خصلت اش چون یزید پر از مرگ و حیله بود خاطرات کربلا برای ملت افغان گذاشت چشم امید همه تنها به سوی مرگ او رفت ما را تا قیامت غرق این احسان گذاشت روزن امید بعد مرگ او آمد پدید لیک بعد خود این همه ظالم و نادان گذاشت قرین دوزخ کن الهی آن روح شیطانی اش در جهان نام رذالت بر سر افغان گذاشت + چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 17:50 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
به مناسبت ۲۸ اسد روز استرداد استقلال افغانستان عزیز که اکنون این استقلال در بستر بیماری خوابیده و چیزی نمانده که قدرتمندان و مزدوران به زندگی اش برای همیشه خاتمه بخشند . . .
آزادی نعمتی است که خدای مهربان بر بنده هایش بی دریغ عطا فرموده اما ظالمان آنرا ازمظلومان بازستانیده و با زور بر مظلومان سلطنت می کنند اما غافل از اینکه داد خواهی در راه هست . . .
کدامین واژه در عالم نشان هستیست آزادیست آزادیست آزادیست آزادیست کدامین نام زیبا و گواه همت عالیست آزادیست آزادیست آزادیست آزادیست گل باغ و بهارش زیبا و ناز و دلانگیز است چمن زارش سراسر با شمیم عطر آمیز است هزار و صعوه و قمری به هر باغش سحر خیز است الا ای همدمان راه سعادت رهروان را چیست آزادیست آزادیست آزادیست آزادیست به هر جا باز خوشبختی که در پرواز میاید عروسان سعادت با ادا و ناز میاید سرور رفته از دل ها در آنجا باز میاید کدامین واژه از داغ اسارت در جهان عاریست آزادیست آزادیست آزادیست آزادیست
+ شنبه بیست و ششم مرداد 1387 1:4 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
خیال قامتت آید به عزم قربتم شعله آتش فتد اندر حریم خلوتم سر به زانو گر نهم تا یاد بزمت آورم حسرت محنت کشاند سوی درد و محنتم ای که عزم وصل ما هرگز نداری در خیال نیست حاصل گر بریزی اشک روی تربتم ای خوش آنروز که بودی بیدریغم در کنار یاد بادا روزگاران سراپا عشرتم قدر مارا کس نداند ای دریغا غیر دوست رو به کوی دوست تا دانی در آنجا قیمتم قلب ما را در اذل از خاک مهر انباشتند زان برای هموطن تا نیمه شب در خدمتم من ز آغوش وطن چون سال هایم بی نصیب سوختن بوده است اوقات سراپا عشرتم در دیار غیر گرچه لطف ایزد با من هست لیک پندارم به ملک خویش قدر و عزتم خاک بیگانه ندارد جلوه فصل بهار در وطن گویا ( زخمی ) اندر حریم جنتم + سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 0:44 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
مادران عزیز ! ضمن عرض تبریک دست های پر مهر تان را می بوسم . . . کی باشد آنکه چون گل های زیبای چمن باشد زن باشد زن باشد زن باشد زن باشد کی باشد آنکه تسکین غم و درد و محن باشد زن باشد زن باشد زن باشد زن باشد بود این هستی عالم همه از لطف وجود او بود چون این عالم همه از هست و بود او کی در غالم پرستار روان و جسم و تن باشد زن باشد زن باشد زن باشد زن باشد سراسر مهر و الفت چون در قلب صفای اوست زآن رو جنت الفردوس هم در زیر پای اوست کدامین نام قیمتدار چون در عدن باشد زن باشد زن باشد زن باشد زن باشد + دوشنبه سوم تیر 1387 1:37 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
یکی تازه جوان شاد و سر مست دل پاکیزه اش را داد از دست چنان دل از کفش بربود یارش که داد از کف همه صبر و قرارش ز شب ها تا سحر در فکر دلبر همی او بود و یاد و ذکر دلبر بیاد یار زار و نا توان شد به خلوت رفت و از عالم نهان شد بسی افسرده و بشکسته دل شد به غم ها تا به زانو پا به گل شد به زانو سر نهاده بام تا شام به فکر و ذکر آن معشوق گمنام نمی دانست نام دلبر خویش نه هم دیده رخ مه گستر خویش برای وصل هر دم در تب و تاب تمنایش ربوده راحت و خواب یکی شب از خدا وصلش طلب کرد تقاضا های پا بوس ادب کرد به رویا دید یار دلستانش که زیبا بود بالا از گمانش به زاری گفت جانا بی قرارم ز هجران بس پریشان و نزارم منم چون جسم و جان من تو باشی صلابت های ایمان من تو باشی ز جان و دل منم مفتون رویت تویی لیلا منم مجنون رویت همه امید و آمالم تو باشی همای بخت و اقبالم تو باشی اگر من زنده ام از هستی توست همه آمال من همدستی توست رضای تو همیشه آرزویم از آنکه از تو باشد رنگ و بویم ولی ای نازنین نامت ندانم مقام صبح و از شامت ندانم بگو نامت که من دل بی قرارم ببخش با یک کلامت افتخارم ولی محبوب او لب از سخن بست دل غمدیده اش را زار بشکست بگریه گفت ای جان و جهانم ای باغ و بهار و دلستانم ز ناز و دلبری جانا حذر کن ز چشم لطف سوی من نظر کن اجازت ده که بوسم دست و پایت خدا را کم نما ناز و ادایت چو رفته طاقت و تابم ز دستم بگو نامت سراپا گوش هستم * * * * * بگفتا نام من افغانستان هست و نامم هر کجا ورد زبان هست منم آن پیکر خونین مجروح منم آن جسم یخبندان بی روح چه ظلم و ناروا بر من نمودند به زخمم صد هزاران را فزودند قبایم را ز سینه پاره کردند عزیزان مرا آواره کردند هرآنکس که بدل حب الوطن داشت به دل عشق و هوای این چمن داشت جدا کردند سرش را از تن او بخاک تیره کردند مامن او ویا کردند ز آغوشم بیرونش که تا بیند سزا های جنونش همه اولاد من از من گرفتند تو گویی روح من از تن گرفتند همه یاران من آواره کردند به ملک اجنبی بیچاره کردند به صد توپ و سکر کردند عذابم به بمب های اتم کردند خرابم ز سینه لعل هایم را ربودند سر قبر و زیارت را گشودند دگر هر افتخارم رفت از دست همه در زیر پای غیر بشکست کسی نی یاد پغمانم نماید نه یاد بلخ و لغمانم نماید دگر خواجه صفا جای صفا نیست مقام نخبه و جای دعا نیست کنون آن باغ بالا راغ گشته مقام و منزل هر زاغ گشته کسی خواجه سیاران می نیاید به طرف لاله زاران می نیاید گل لاله عروس نو بهارم همه کوچیده اند از کوهسارم نه قرغه لذت پارینه دارد هزاران زخم اندر سینه دارد نریزد شکری از دره هایم درون سینه خشکیده صدایم نه آسمایی کشدسررابه افلاک کشیده دامنش در بستر خاک نه باشد باغ بالا را گلابی همه سوزند بهر قطره آبی سر افرازی نسارد پیر بلندی ببسته دست و پایش در کمندی نه آب چهار ده سرد و گواراست ندارد سرو و طوبی قامت راست قد طوبی شده خم همچو مجنون چو می نوشد بجای آب از خون سحر گاهان نخواند عندلیبم چو کوچیده گلاب دلفریبم ز لوگر نغمه مستانه ناید صدای بلبل از گلخانه ناید نه نوروزی بود اند بهارم نه روز جنده آید در مزارم نه مولای بود نه دستگیری نه بوی سنبل آید نه عبیری عروس شهر ها ویرانه گشته همه آواره و بی خانه گشته همه ز آغوش مهرم می گریزد به هنگام وداع اشکی نریزد نسازد هیچ کس مادر خطابم همه شرمنده از حال خرابم همه اندر پناه غیر رفتند ز مسجد سوی دیر رفتند کسی از بحر عمرانم نیاید کسی بر سفره و خوانم نیاید نمی دانم ولی هرگز گناهم چرا هر یک گریزد از پناهم * * * * * همین گفتا و شد غایب ز پیشش همان مرحم گر قلب پریشش پسر از دیدنش سیراب گردید دل اندر سینه او آب گردید چه زیبا دلبر خوش منظری بود که به آغوشش راحت گستری بود هوس در قلب او قامت نما شد پی دیدار آن ناز و ادا شد ندید هرگز دگر آن مهربانش امید و راحت و روح و روانش جنون عاشقیش در بستر افگند و ذال غم بریدش بند از بند تبش بالا گرفت و کرد فریاد چه سازم دلبرم اید مرا یاد به بالینم نگار من بیارید سرم را به پیش پایش گذارید مرا تاب و توان از کف بیرون است هواسم رهزن کوی جنون است پدر گفتا : کی باشد دلستانت کی باشد راحت و آرام جانت بده نام و نشانم دلبرت کیست بگو آن مهوش و تاج سرت کیست ؟ کنم تا دلبرت را خواستگاری کنم فارغ ترا از بیقراری بگفتا : ای پدر نامش شنیدم ولی هر گز گل رویش ندیدم منم عاشق پدر با نام پاکش برای نام او هستم هلاکش پدر گفتا : ای فرزند دلبند خیال خام به عشق مپسند دلت را از کفت دادی مگر چون نه لیلا دیده و گشتی چو مجنون نه هذیانت یقین من همین است که تب داری و تبت آتشین است ندیده دلبر و دل با کی دادی گل عشقت را به پای کی نهادی جنون عشق چشمت را ببسته و تار عقل از مغزت گسسته حذر کن از چنین عشق هوسبار عزیزم دل به تار خام مگذار پسر جانم هنوز تو نو جوانی تو راه راست را از کج ندانی چه بهتر گر فراموشش نمایی همین باشد مرا پند نهایی ندانم از کجا نامش شنیدی که تار دل به مهر او تنیدی بگفتا : ای پدر دیدم به خوابش به صدمهر و ادب کردم خطابش بگو نامت که من مفتون تویم تویی لیلا و من مجنون تویم بگفتا نام من افغانستان است تن من مهد صد شیر ژیان است پدر بر فرق خود کوبید دستش تو گویی این سخن بنمود مستش بزد فریاد آتشبار جان سوز کشید از سینه اش آه جگر سوز ز فریادش گوش افلاک کر کرد همه عالم ز سوز خود خبر کرد ز دیده خون غم بگریست آندم سرا پا سوخت او از آتش غم * * * * * بگفتا : ای پسر قربان یارت فدای قلب چاک داغدارت منم عاشق آواره او شدم از فرقتش بیچاره او مثال ما و تو عاشق هزار است که بهر دیدنش دل بی قرار است بود آغوش مادر کهسارش سراپا لذت هست فصل بهارش گل لاله بود لعل بهاران چه دلکش نغمه های جویباران هوای دلکشش باغ جنان است چو انفاس مسیح آرام جان است نسیمش بوی گل را می کشاند عبیر و مشک هر جا می فشاند ستاره برق زن در آسمانش بود قاصر زبان از بیانش که خیره چشم گردد شامگاهان ستاره همچو قندیل چراغان دلم دارد هوای دیدنش را بخاکش سجده بوسیدنش را دلم تنگ است همچو غنچه گل برای دیدن ماوای کابل منم پروانه شمع جمالش همی دارم به دل ذوق وصالش بود باغ و چمن هم گلستانم به راهش خون دل را می فشانم ولی دردا خزانش زار کرده تنش را بار غم بیمار کرده ز خار غم گلش بی رنگ و بو شد لباسش پاره شد صد ها رفو شد ز باغش عندلیبان رخت بسته همه با پاو بال شکسته بود زاغ و زغن در بوستانش ملخ برده هجوم بر گلستانش صدای جغد میاید ز هر سو نموده لانه بر شاخ ناجو خزانش را بهاران می نیاید به بزمش دوستداران می نیاید کنون زان مهربان خود جدایم غمم را من دانم و خدایم دعای من بود روز وصالش که گیرم جان ز دیدار جمالش بخاکش سجده شکرانه سازم تسلی دل دیوانه سازم غرورم را دیار غیر بشکست امید و آرزویم رفت از دست نخواهم زندگانی در حقارت دگر خواهم رهایی از اسارت بود آن خطه چون زادگاهم به آغوشش فقط جویم پناهم امید من ز ذات لایزال هست بدین زودی تمنای وصال هست چه خوش آواره گر یابد پناهی براید مهر در شام سیاهی نیاید طعنه دشمن به گوشش نگردد جهل بار غم به دوشش مهاجر گه خطابش کس نسازد چنین نا حق عذابش کس نسازد نماید سرمه اش خاک وطن را به آغوش وطن پوشد کفن را * * * * * (( شفیقا )) هست ما را آرزویی چو بی میهن ندارد رنگ و بویی روم در زادگاه نازنینم نهم بر خاک پر بارش جبینم استاد محترمم انجنیر محمد شفیق رفیقی اسلام اباد - پاکستان + سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 10:24 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
بله ، کودکان افغان روز تان مبارک ! امروز در کشور عزیز ما افغانستان از روز جهانی کودک تجلیل به عمل آمد . و این در حالیست که روزانه هزار ها هزار کودک معصوم افغان به خاطر فقر و گرسنگی جان میدهد .هزار ها کودک بی دفاع افغان مورد تجاوز جنسی زورگویان و قدرتمندان قرار میگیرد . هزار ها هزار کودک فقیر وطن عزیز ما تنها نان آور و سرپرست خانواده اش هست . هزار ها هزار کودک وطن در بیسوادی و جهل چون شمع آب میشوند و هر روز بیشتر به فساد کشیده میشوند . و هزار ها هزار کودک بی گناه ما با فیر راکت و جا به جا نمودن ماین در کنار جاده ها به کام مرگ فرو میروند . ولی تا به حال کسی پرسیده که مسوول این همه کیست ؟ ؟ ؟ ما کودکان که روی وطن را ندیده ایم رنج و غم فراق وطن را چشیده ایم افغانستان چو گلشن زیبای ما بود زان دیدنش همیشه تمنای ما بود آنجا اگر چه مامن و ماوای ما بود تنها دریغ و درد که نامش شنیده ایم ما کودکان که روی وطن را ندیده ایم افغانستان چو ملک نیاکان ما تویی آرامش تن و دل و هم جان ما تویی هم خانه صفای عزیزان ما تویی چون قطره های اشک ز چشمت چکیده ایم ما کودکان که روی وطن را ندیده ایم . اگر در خانه کس هست . . . یک حرف بس هست . + دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 0:39 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
عجب صبری خدا دارد بله دارد چو یک نام گرانبارش صبور هست و از آن صبر جمیل دارد وگرنه همان دم که فریاد کودک گرسنه ز بهر لقمه نانی بلند میشد و یا فریاد دختری که از ظلم تجاوزگران رهایی میخواهد رود نیلی می فرستاد تا فرعونیان زمان را در خود بلعد عجب صبری خدا دارد بله دارد چو یک نام گرانبارش صبور هست و از آن صبر جمیل دارد وگر نه همان دم که وجدان های خفته برای پوشانیدن حقی مظلومی را به دار می آویختند چنان طوفانی به پا میکرد که قوم عاد افغانستان بسان نخل های خشک خرما به هر سو پراگنده می گشتند و فقط عود مظلوم به جا میماند عجب صبری خدا دارد بله دارد چو یک نام گرانبارش صبور هست و از آن صبر جمیل دارد وگر نه همان دم که مادری در سوگ فرزندش مروارید اشک هایش را فرو می پاشید مختاری می فرستاد تا یزیدیان زمان ما را همه یک سر ز دم تیغ عدالت بگذراند اما . . . عجب صبری خدا دارد عجب صبری خدا دارد . . + دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 1:12 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
تو ای یار عزیز و ای آشنای سال های دور چرا اشک نگه داشتی برای تلخترین روز ها . . . ؟ از آنکه روز گار بربادی هنوز پایان نگرفته مگر زین بیشتر برباد خواهیم شد ؟ چه میدانم ! چه میدانم از این روز سیاه و تلخ و اندوه بار که هر روزش اهانت بر سر روز هست و تلخی های هر ساعت به کامم زهر می پاشد و یاد میوه تلخ زقوم دوزخیان را به ذهنم زنده میسازد و زان هم تلخ تر نیش زبان دشمن دیرین که ما را بی وطن گویند و خوش ترکیب نام لطف انگیز مهاجر را به تندی و حقارت بر زبان آرند و زان هم تلخ تر بشنو که نام ناز ما افغان بی وطن است و از این نام صد ها کام میگیرند چه میدانم از این روز سیاه و تلخ و اندوه بار که هر روزش اهانت بر سر روز است دگر روز سیه آید ؟ نه این روز سیه را شب توان گفتن چرا شب های تاریک ولی پاکیزه را بدنام باید کرد چو شب ها مظهر لطف و سکوت و امن و خاموشیست شب یلدا به گوشم اشنا آید شب تاریک و طولانی و اما بهر این روزی که نا میمون و طولانیست کدامین نام بگذارم کدامین واژه را بد نام باید کرد نمی دانم نمی دانم + جمعه بیستم اردیبهشت 1387 9:49 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
این شعر در زمان حکومت به اصطلاح مجاهدین توسط یک تن از آوازخوانان خرابات شهر کابل همراه با یک موسیقی موزون خوانده شده و به صورت نوار به بازار عرضه شد . با عرض پوزش از هموطنان عزیز ، من تمام شعر را فراموش کردم اما همین قدر میخواهم بگویم که از ابتدای خلقت انسان تا به حال همیشه صدا های آزادی خواهی و عدالت طلبی بر ضد ستمکاران زمان بلند بوده و خواهد بود . هر چند این صدا ها در گلو باشد . . . چور و چپاول کردی دزد و غارتگر هستی افتخار ما شدی چی عجب رهبر هستی حرف از صداقت مزن میدانم خائن هستی هرچی به ظاهر میگی تغیر با باطن هستی تو کجا افغان بودی کی اهل این وطن هستی شناختم چهره ات را در فن و هنر هستی افتخار ما شدی چی عجب رهبر هستی گله از روس ندارم چون او یک افغان نبود او یک افغان نبود او یک مسلمان نبود او اگر ملحد بوده تو از آن بدتر هستی افتخار ما شدی چی عجب رهبر هستی + یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 8:38 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
مخمس بر غزل شیرین غزنوی . . . صبح شد در کشور و نور از کناری برنخاست یا که مهر از پرده ابر و غباری بر نخاست نعره لبیک بعد انتظاری بر نخاست این خزان جان ستان را نو بهاری بر نخاست درد ملت را طبیب و غمگساری بر نخاست زهر مار تفرقه با خون ما آمیختند بهر سود خویش هر یک را به هم انگیختند مال ملت را به سرقت برده و بگریختند سر کشان چور و چپاول کرده خون ها ریختند شهسواری عادل و با افتخاری بر نخاست نسل نو در گیر و دار دود و آتش شد جوان کی شنیده گوش کس جزء ناله و آه و فغان خورده صد ها زخم کاری بسکه قلب نا توان خون دل از دیده ها چون رود جیحون شد روان رحم و شفقت ظالمان را ذره واری بر نخاست نور ماهء همدلی پژمرد در دامان شب رهروان آواره شد در تیره راه پر تعب کج منش گردیده گردون آیدم هر دم عجب از پی دفع ستمکاران بی علم و ادب عارف روشن دلی نیکو شعاری بر نخاست از چی دنیا گشته بر ما دوزخ محنت فزای نیست بر ما ابر لطف و سایه بال همای تا جغد کینه بگرفت در دل ویرانه جای از دروغ و از خیانت شد جهان محنت سرای راست باز و راست گوی و راستکاری بر نخاست فرقه مادی پرستان قاتل و جانی شدند رهروان راه نفس شوم حیوانی شدند دست و پا یکجا اسیر دام شیطانی شدند اکثری مفتون مال و عزت فانی شدند سالک دین پروری پرهیز گاری بر نخاست سرو خشکیده به باغ و در چمن ها یاسمن کوچ کرده قمری و مرغان خوش لحن از چمن شهر را ویرانه بینم همچو وادی و دمن کس نشد از قتل و غارت حافظ اهل وطن جملگی بر باد شد تیمار داری بر نخاست هموطن پرسم که کابل تحت رگبار از کی شد ؟ مال مردم عرضه در احراج بازار از کی شد ؟ پیشنهاد از بهر صلح و لیک انکار از کی شد ؟ خود قضاوت کن که ویرانی و کشتار از کی شد؟ گرچه از اهل ملامت شرمساری بر نخاست شامگاهان وطن آمد به اوج و انتها همتی ای هموطن گردیم تا زین غم رها وقت آنه هموطن پوشیم چشم از خون بها غزنوی شرین چی گویم این فتور و فتنه ها جز فغان از هر دیار در رهگذاری بر نخاست + شنبه هفتم اردیبهشت 1387 14:50 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
با سلام . این مخمس از ناصر طهوری شاعر جوان و معاصر افغانستان بر غزل مولانای بلخی میباشد که بنده سال ها قبل توفیق داشتم آنرا بخوانم . و حالا آنچه در ذهن بنده باقی مانده اینجا حضور دوستان و هموطنان پیشکش میکنم . به خاطر کمی ها و کاستی های آن از جناب طهوری و بقیه هموطنان عزیزم پوزش می طلبم . . .
یک قطره به کامم ریخت از جام تو مستانه هوش و خردم گم شد زان باده رندانه از خویش شدم بی خود و ز غیر تو بیگانه من بیخود و تو بیخود ما را کی برد خانه من چند ترا گفتم کم خور دو سه پیمانه غیر از تو در این محفل سرشار نمی بینم بر دلشده گان ای جان دلدار نمی بینم جز جلوه شمس تو ای یار نمی بینم در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه با دیده حق بینت گر پیر و جوان بینی شیدای خود ای دلدار این دلشده گان بینی یک شهر خراب اینجا از عشق توان بینی جانا به خراب آ، تا جلوه جان بینی جان را چی خوشی باشد بی صحبت جانانه ای ساغر عشق تو افتاده بهر دستی تسلیم بلا شرطت هر مستی زبر دستی افتاده ز پا اما مینای تو در دستی هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی وآن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه ای آتش صد خرمن تو شعله وری یا من؟ ای شعله جان و تن تو پر شرری یا من ؟ در شرق شرار افگن تو خوش نظری یا من ؟ ای لوطی بربط زن تو مست تری یا من؟ ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه رفتی و دل از هجرت نالان و پریش آمد هر نوش بدور از تو در دیده چو نیش آمد بیزار دل غمگین از هستی خویش آمد از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه مست تو زیک ساغر کژ میشد و مژ میشد از باده ات ای دلبر کژ میشد و مژ میشد از موج غمت یکسر کژ میشد و مژ میشد چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه آتش زده از شوقت مشتاق تو در خرمن سودای تو اندر سر صبهای تو اندر تن میرفت زخود بیخود در کوچه و در برزن گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفتا من نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه دل داده ای عشق تو در مانده به صد مشکل ره برده به کوی تو مستانه به پای دل گفتم ز کجایی تو ؟ چو نست ترا منزل؟ نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه ای دل ز بلای عشق آخر ز چی بگریزی؟ آن به که { طهوری } سان با عشق درآمیزی در مدحت مولانا صد شعر تر انگیزی شمس الحق تبریزی از خلق چه پر هیزی اکنون که در افگندی صد فتنه فتانه
+ یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 0:10 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
من اسیر این کمندم همچو مرغان قفس پاره خواهم از خدا این بند و زندان قفس دست و پایم بسته اند و رنج و محنت میکشم آه چی درد انگیز باشد رعد و طوفان قفس من ز قرن بیست برگشتم در دور حجر ناله سازم از جفای پاسداران قفس بزم مهمانی عزیزان را فضای دلکش است ای دریغا کین منم دیریست مهمان قفس دل درون سینه ام بند آمده کنم فریاد ها لیک بی رحم و عطوفت است بسی دربان قفس این شعر در زمان حکم روایی طالبان یعنی خونخوار ترین حیوانات حاکم بر انسانیت سروده شده است . . . + چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 1:19 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
آسوده کس نشد ز بلا های زنده گی جزء آنکه دیده بست ز رویای زنده گی ما صاحبان زنده گی نبودیم که آمدیم چندی کنیم سیر و تماشای زنده گی بازیگران صحنه عمریم در این جهان خالیست در میان ما جای زنده گی تا ما اسیر شب و روز مانده ایم مشکل بود تصویر و معنای زنده گی آن زنده گان که پا به سر اختران نهند گر زنده گی کنند چو ما ،وای زنده گی صاحبدلی کجاست که خواند به یک نگاه در اشک ما حکایت گویای زنده گی + شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 17:6 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
چه ظلمت بار شب های سیاه و تیره و تار است چه روز شوم و غمبار است چه برق آسا مصیبت بر سر این ملت مظلوم فتاد و جمله را چون کوه یخپاره هزاران پارچه کرده عجایب روزگاران است نه دگر نغمه های مست باغ و جویباران است نه ناله در چمن زار و نه هم کوهساران است تو گویی روح خوشبختی از این میهن سفر کرده همه از زادگاه خود چرا عزم سفر دارند ؟ چه درد انگیز و غمفرساست بدان سوی افق ها راه پیمودن بدان جاییکه کلتور و زبانش سخت بیگانه است و هر سو نغمه های مست جام و می و پیمانه است و هر چیزش به ما رنگ دگر دارد چه غمبار است کرستمس را به جای عید بگزیدن چه سرد است خوشی و غم را به چشم دیگران دیدن دگر آنجا نه تجلیل از شعبان و نوروز است نه هم هفت میوه بر سر خوان وطندار سیه روز است نه هم عید و قربانیست نه جوش بزم مهمانیست برای آنکه قربانی در آنجا جرم سنگین است بسی بیجا و ننگین است نه آنجا شوکت ماه صیام و لیلهّ القدر است هلالی نیست و نی بدر است در آن عشرت سرای که نه آوازی ز تکبیر است وطندار عزیز روزه دار من چگونه روزه بگشاید ؟ در آنجاییکه که شش ماه روز و شش ماه شب بود آیا گهی هم میهنم وقت نماز خویش بشناسد ؟ دریغ و درد هرگز نه . . . چه ظلم و چه بیداد است دل بشکسته هر مرد و زن غمگین و ناشاد است همه از هم گریزان اند پسر ها از پدر ، مادر ز فرزندش برادر از برادر میگریزد تا که یابد سر نوشتی را و یا اندر زمین تیره میجوید بهشتی را چه درد انگیز و غمبار است که هر روز شاهد آواره گی هموطن باشیم دگر خشکیده چشم من از آنکه چشمهء چشمم نه لبریز است از اشکی همه ریختم از پی یاران عزیزان نیز هنگام وداع گریند نمیدان که از خوشیست یا هم بهر حال ما گریند و یا شاید که اشک خود نخواهند همسفر سازند در آنجاییکه اشک و آه را یکذره راهی نیست دلیل اشک و آهی نیست از آن این مونس روز های ماتمبار اندوه را با لب های پر از خنده و با چشمان خون آلود پس از لغزیدن اشکی که شاید آخرین باشد با ما یکجا وداع گویند وداع گویند + سه شنبه بیستم فروردین 1387 14:30 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
به هر صبح که عطر گل به سویم از چمن آید نسیم دلکشی از باغ و کاج و یاسمن آید مرا یاد وطن آید مرا یاد وطن آید اگر در سایه ناجو نشیند قمری زیبا ویا در گلبن صد برگ بلبل در سخن آید مرا یاد وطن آید مرا یاد وطن آید اگردرآسمان بینم صفای ماه وپروینش وگردرصبحدم عطرگل ومشک ختن آید مرا یاد وطن آید مرا یاد وطن آید نسیم صبح انفاس مسیحا را چو میپاشد ویا مشک گل لاله از کوهسار و دمن آید مرا یاد وطن اید مرا یاد وطن آید اگر از آفتاب داغ ملک غیر میسوزم ویا از ذلت غربت تبم اندر بدن آید مرا یاد وطن آید مرا یاد وطن آید ( زخمی ) ملک بیگانه همه غمخانه رنج است چو مرغ جان من بر لب از این درد محن آید مرا یاد وطن آید مرا یاد وطن آید
+ جمعه سی ام آذر 1386 0:30 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
آخ ، کابل عزیز من ! + شنبه بیست و چهارم آذر 1386 2:2 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
چسان با خامه بنویسم شکست خانه دل را که از باغ تمنایم به یغما بردند حاصل را فگندم قایق صبرم به بحر بی کران غم چو در گرداب این هستی ندیدم لطف ساحل را تنم از شعله این مرز و بوم دود و آتش سوخت و این نا آشنایان که نگویند راه منزل را کنون که از چمن آید نسیم خوشگوار صبح چه حاصل در قفس افتاده مرغ نیمه بسمل را کنون که پیش چشمم خون من رندانه میریزد چه حاصل بعد مرگم گر ببندد دست قاتل را فراق دوستان آتش برد در خیمه هستی به کامم ریخت از خشکیده گی زهر هلاهل را { زخمی } گر بپرسد مالک دل ها چی میخواهی ؟ بگویم طول عمر و عزت یاران همدل را + شنبه بیست و چهارم آذر 1386 1:55 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
اگر اندر چمن بینم شکوه و جلوهء گل را کشاند حکمتش آندم به ذهنم یاد کابل را هوای خوشگوار زاد گاهم چون به یاد آید هوای گرم این میهن برد صبر و تحمل را ز باغش جزء صدای زاغ ناید وقت صبحگاهان دریغا سال هاست نشنیده ام آواز بلبل را چو پا بیرون نهادم از حریم ماءمن خاکم به چشم سر بدیدم رنج و آسیب تنزل را به این کلتور و این آب و هوا کی ساز گار آیم ز نا چاری نمودم پیشه ام رسم تغافل را دل غربت زده هر گز نیارامد به ملک غیر گمانم این دل غمکش نمیخواهد تجمل را دریغا جمله یاران پاشیدند در دیار غربت ( زخمی ) من نمیخواهم به جزء ماوای کابل را + شنبه هفدهم آذر 1386 1:12 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
ای خوشا که بعد رنج سال ها از افق تابد فروغ آفتاب ای خدا آن شام تار یاءس را روز عمر من نگیری حساب شوق بال و پر کشد اندر دلم لیک دردا قدرت پرواز نیست نعره خواهم بر کشم تا آسمان لیک دردا یار هم آواز نیست باز خوشبختی گشوده بال خود ز آسمان آید چو جبریل امین آورد پیغام الطاف خدا در امان بادا دگر این سرزمین روح آزادی دمیده در تنش جسم بیجان وطن شد چون بهار قامت خار مغیلان بشکند گل بروید بعد از این در مرغزار پرتو صلح از افق سر میکشد این همه از رحمت لطف خداست زنده گیی با همی را لذتیست بعد این هر ما و من گفتن خطاست ای وطندار عزیزم هوش دار فتنه انگیزان کنون شد بی نقاب تا به کی بر خاک تاریک و سیه رو به اوج آسمان همچو عقاب نیست فرق تاجیک و ازبک ز هم فرق پشتون و هزاره در کجاست هر گلی را رنگ و بوی دیگر است ما و من گفتن میان ما خطاست ای وطندار سیه رویش کنید آنکه خواهد کام گیرد از نفاق آنقدر با هم بجوشید از سخا تا نماند فصل و درز افتراق هر طرف پاشید تخم مهر را کینه توزی را ز ریشه بر کشید ملت افغان همه یک پارچه است این صدا را هر کرانه سر کشید پیکر میهن هزاران زخم خورد از اخوت نه به زخمش التیام جنگ جز نفرت نکارد در دلت نه شمشیر دگر اندر نیام دست بر زن بهر اعمار وطن پیکر ویرانه اش را گل بکار فصل پاییز از وطن بر بست رخت بشگفان گل های فصل نو بهار + پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 0:43 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
چه میبینم ! کدامین شهرِ ویران است این ؟ که از آسیب طوفان حوادث واژگون گشته ز مسجد تا به ارگ و خانقاهش سر نگون گشته گمانم این همان شهر است که سال پار بشنیدم که غول زلزله آنرا به بربادی کشانیده چه هیبت بار و غمبار است که شهری را چنین ویرانه میبینم کدامین شهر باشد این ؟ نه آثار ز آبادیست بهر سو سوگ مرگ و لانه های جغد بربادیست سکوت مبهم جنگل در این شهر است حکمفرما چه شهریست این که با این وضع نا هنجار و اندر قلب خونین اش نه فکر طرح عمران است نه کاری بهر آبادیست نه آواز مردم خواهی و نه هم بانگ آزادیست کدامین شهرِ ویران است این ؟ نه هم این شهر غزنین است که سر تا به پا به آتش سوخت نه هم خاک یوریشیما ست که بمب های اتم آنرا از بیخ و بن بر آورده ولی ویرانترین است کدامین شهرِ غمبار است این ؟ که آِدم های آن با این سر و صورت همه یک جور و یک سان است همه با ریش و دستاری که تفریقش نه آسان است و از هر چهرهء ماتم زده فریاد میخیزد که اینجا زیر پا هر دم حقوق نسل انسان است کدامین مردمان است این ؟ که بر لب هایشان مهر سکوت از وهم نشسته وگر دردی رسد او را لب از لب ها نبگشایند زبان این سیه بختان نمی دانم کدامین است ؟ که تا از رنج شان پرسم نمیدانم در این ویرانه قانون است ؟ مقام عدل و داد است ؟ چرا یک خیل گرگان بر سر مردم همی تازند و با چوب و شلاق هردم به مردم فخر میبازند و آنرا هر چی محکمتر بر فرق مرد و زن کوبند چه شهرِ گنگ و مرموز است که از قفل سکوت هر دمش فریاد میریزد و از زنجیری که بر دست و پای مردمش بستند صدای ناله ها و شکوهء بیداد میخیزد کدامین شهرِ غمفرساست این ؟ که بر لب های خشک مردمش باری تبسم گل نمیسازد کسی هرگز سر و صورت مثال مردم کابل نمیسازد چه وحشت بار و غمبار است زنانش زیر ترپال اند و با چشمان آتشبار ز پشت پنجره گگ ها حقیقت های شوم شهر خود را خیره میبینند نمیدانم از کی پرسم ؟ کی است این ملت مظلوم که زیر ضربه های ساتور دد خویان چنین زار و زبون گشته و شهر و زاد گاهء شان سرا سر سرنگون گشته کدامین شهرِ ویران است این ؟ نمی دانم نمی دانم . . + یکشنبه یازدهم آذر 1386 16:1 برکَی سبزی هدیه از دیار خون و خاکستر |
|
| |||||